مصاحبه ماه

ایستاده بر گسل سنت و مدرنیته

نویسنده:
در تعطیلات نوروز و یک روز پس از سال‌روز جمهوری اسلامی در منزل دکتر پارسانیا میهمان ایشان بودیم و به همین بهانه بحث را از انقلاب اسلامی آغاز کردیم...
در تعطیلات نوروز و یک روز پس از سال‌روز جمهوری اسلامی در منزل دکتر پارسانیا میهمان ایشان بودیم و به همین بهانه بحث را از انقلاب اسلامی آغاز کردیم. شاید اگر این بهانه هم نبود باز هم باید به سراغ انقلاب اسلامی، به عنوان بزرگترین رخداد 100 سال اخیر ایران و یکی از غامض‌ترین مسائل در حوزه‌ی نظریه‌پردازی جامعه‌شناسی می‌رفتیم. از ربط حکمت صدرایی و انقلاب پرسیدیم و استاد نیز در مورد صحبت‌های اخیر خود در سال‌روز پیروزی انقلاب در مجمع عالی حکمت توضیحات تقریبا مفصلی ارائه دادند. شاید سیر اصلی بحث همین پرسش بود اما در کنار آن به بحث امتناع اندیشه هم تعریضاتی زده شد و استاد به نقد نظرات الجابری و دیگر نظریه‌پردازان زوال پرداختند. از چگونگی ورود از منظر فلسفه نظری به مباحثی همچون فلسفه علوم اجتماعی و فلسفه سیاسی پرسیدیم و امتداد این دو سنت فکری غرب و شرق در موضوع سوژه و ابژه را بررسی کردیم. دکتر پارسانیا به اجمال اشاراتی به ابتکار ملاصدرا در حل این مسئله با استفاده از اتحاد عقل و عاقل و معقول کردند  و خبر دادند که جلد نوزدهم رحیق مختوم، تقریر درس‌های اسفار آیت الله جوادی آملی که استاد پارسانیا سر‌ویراستاری آن را به عهده دارند و در مورد همین موضوع است مراحل پایانی انتشار را طی می‌کند. انتقادهای وارد بر نقدهای پارسانیا به رویکردهای جامعه شناختی را مطرح کردیم و به همین واسطه پروژه‌ی فکری استاد در دانش اجتماعی مسلمین را به صورت کوتاه بررسی کردیم و در نهایت با پرسشی در مورد چرایی انتخاب الحروف فارابی برای تدریس، گفت‌وگوی 100 دقیقه‌ای ما در مورد عقلانیت اسلامی با ایشان به اتمام رسید.
  •  با توجه به این که زمینه‌ی ورود شما به مسائل، فلسفی و به‌ خصوص فلسفه‌ی صدرا است،  سوال این است که اولاً به لحاظ فلسفی ربط حکمت صدرایی با انقلاب چه می‌تواند باشد؟ اصلاً ربطی وجود دارد؟ نظرات مختلفی وجود دارد و عده‌ای موافق و مخالف هستند. شما به عنوان شخصی که با زمینه‌ی صدرایی آشنایی دارید و فیلسوف صدرایی به حساب می‌آیید، ربط فلسفه‌ی صدرایی با انقلاب اسلامی را تبیین بفرمایید.
شاید اگر از اینجا شروع کنیم مناسب باشد که انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب بود. این انقلاب در چه سطحی واقع شد و برای ایجاد چه تغییری بود؟ آیا صرفا یک انقلاب سیاسی بود؟ این انقلاب برای حل چه مسئله‌ای به وجود آمده است؟ مسئله‌ی آن چه بود؟
این انقلاب، یک نظام سیاسی را عوض کرد. چه مشکل و چالشی با این نظام سیاسی وجود داشت؟ تفاوت این انقلاب با انقلاب مشروطه در چه بود؟ قرن بیستم را قرن انقلاب‌های رهایی‌بخش نامیدند. آیا انقلاب اسلامی در پایان قرن بیستم و در امتداد انقلاب‌های رهایی‌بخش بود؟ از آن نوع بود؟ رهایی از استعمار ویژگی این‌ انقلاب‌ها بود. انقلاب‌ها، همانند انقلاب الجزایر، به دنبال استقلال سیاسی بودند. در آمریکای لاتین، در آفریقا و آسیای جنوب شرقی کشورهای مستعمره‌ای وجود داشتند و هر کدام به نوعی دنبال استقلال سیاسی خود از کلونیالیزم بودند. البته ایران به آن صورت مستعمره نشد، اما شمال آفریقا یا خیلی از کشورها ازجمله اندونزی مستعمره بودند.
انقلاب‌های ضداستعماری و رهایی‌بخش همه در جهان دوقطبی شکل می‌گرفتند و به لحاظ سیاسی باید بین این دو قطب عملیات می‌کردند. حتی غیرمتعهدهایی هم که درست شد ناظر به این دوقطب در یک ارتباط دِگری با خود بود و در ارتباط با یک تقابل سیاسی مطرح شد. این دو قطب، دو قطب سیاسی بلوک شرق و بلوک غرب بود که هر دو به لحاظ فرهنگی در چهارچوب ایدئولوژی‌های مدرن قرار می‌گرفتند. بلوک شرقِ مارکسیست و بلوک غرب سرمایه‌داری. در واقع آ‌ن‌ چیزی که انقلاب‌ها پس می‌زدند استعمار بود اما به دنبال آن باز نوعی الگوگیری از جهان مدرن (چه چپ و چه راست) داشت. مثلا در چین انقلاب با مائو شکل گرفت و در دامن بلوک شرق افتاد.
آیا انقلاب اسلامی ایران از این سنخ بود و صرفا یک استقلال سیاسی می‌خواست؟ ایران به آن معنا وابستگی مستقیم به استعمار نداشت. البته یک نظام سیاسی حاشیه‌نشین نسبت به بلوک غرب بود. آیا می‌خواست این وابستگی سیاسی را در آن دنیای دو قطبی قطع کند؟ می‌خواست این ارتباط را از یک طرف قطع و به طرف دیگری وصل کند و یا به دنبال یک «نه سیاسی» به نفوذ این دو باشد و در نهایت به مجموعه‌ی غیرمتعهد‌ها ملحق شود؟
قطعا بحث عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. مسئله انقلاب اسلامی ایران صرفا عدم وابستگی سیاسی نبود. البته از ابتدا شعار اول آن استقلال بود، اما این استقلال برای رهاسازی چیزی بود و هدفی داشت و این هدف اسلام بود. فکر می‌کنم آن چیزی که در این انقلاب رخ داد با همه‌ی انقلاب‌های سیاسی قرن بیستم فرق داشت. آن‌ها همه در یک جهان دوقطبی حرکت سیاسی داشتند و در فضای آن عالم حرکت می‌کردند. یعنی در چهارچوب ایسم‌های مدرن اعم از ناسیونالیسم و مارکسیسم و سوسیالیسم و دیگر ایسم‌ها این مباحث مطرح می‌شد. ولیکن انقلاب ایران، انقلاب اسلامی بود. بازگشت به هویت اسلامی بود. نوع شعارها هم فرق داشت. نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی. انقلاب اسلامی می‌خواست به عنوان یک راه سوم خود را مطرح کند. از این منظر شاید بتوان گفت انقلاب اسلامی ایران اولین انقلاب در قدوقواره‌ی انقلاب فرانسه بود. بعد از انقلاب فرانسه انقلابی رخ نداده بود و هر چه واقع می‌شد بسط انقلاب فرانسه بود.
حتی شکل‌گیری جریان‌های چپ و راست و رویکردهای ناسیونالیستی و سوسیالیستی از آثار انقلاب فرانسه بود. در پایان قرن 18 و اوایل قرن 19 جریان‌های چپ مارکسیستی و سوسیالیستی در دامن همین انقلاب و جهانی که این انقلاب ایجاد کرده بود، به وجود آمد. انقلاب اکتبر روسیه هم یکی از ترکش‌ها و یکی از صور مربوط به انقلاب فرانسه است. این انقلاب پیشینه دو سده‌ای هم داشت. انقلاب فرانسه موج سیاسی حرکتی بود که عقبه‌های هنری و ادبی و صنعتی و اقتصادی آن کاملاً شکل گرفته بود. در رنسانس انقلاب در افق صنعت و تکنولوژی و قبل از آن در هنر و ادبیات، فلسفه‌ی خود را شکل داده بود. شکل نظری آن با جریان انقلاب اینلایتنمنت و روشنگری به وجود آمده بود و مباحث و رویکرد نظری که کلیسا در قرون وسطی داشت را با این انقلاب به حاشیه رانده بود. این حرکت تا لایه‌های سیاسی ادامه یافت و انقلاب فرانسه با فروپاشی قدرت سیاسی‌ به‌جا‌مانده از غرب قرون وسطا خود را نشان داد و جهان جدیدی را ایجاد کرد. این جهان در قرن 19 که قرن استعمار بود، بسط پیدا کرده بود. قرن بیستم قرن مقابله با استعمار در کشورهای غیرغربی بود. اما این مقابله اغلب در چهارچوب ایسم‌ها و در جهان دوقطبی که در قالب فرهنگ مدرن به وجود آمده بود، تعامل می‌کرد و به سوی مفاهیم نظری و سیاسی جهان مدرن پناه می‌برد. به نحوی اروپامرکزی و مرجعیت نظری جهان غرب پذیرفته شده بود...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code